ادامه راه ...

 

 

http://deltarak.mihanblog.com/

 

راهپیمایی بهمن 92


تصاویری از راهپیمایی مردم انقلابی شهرستان آران و بیدگل

بهمن 1392






20140211_110004[1].jpg



2[1].jpg




20140211_104519[1].jpg


20140211_111154[1].jpg




روایت یک عکس

بسم الله الرّحمن الرّحیم

    خُب ، الحمدالله هم امتحانات این ترم من و برسیانا به خوبی و با موفقیت تمام شد و هم اینکه برسیانا خودش به تنهایی در مراسم ماه محرم حضور یافت. او به شیوه ی خاص خودش در سینه زنی ها و زنجیر زنی ها شرکت کرد. شیوه ای که هیچ کس به هیچ وجه جرأت اعتراض به او را نمی توانست داشته باشد. مگر نه اینکه امام حسین (ع) همه را با هر فکر و منش و تیپی به مجالس خود می پذیرد ؟

یک روز یکی از دوستانم عکس او را در یکی از مراسم زنجیرزنی برایم ایمیل کرد. فقط در قسمت بالای تصویر نوشته بود : بدون شرح. 


[تصویر:  6jjkdfts6any3gnt62eb.jpg]


برسیانا را از قلم ایلیا بخوانید:

http://ilia-khoei.blog.ir/

آخر و عاقبت مدیریت

ای مدیران که در این دنیایید

«یا از این بعد به دنیا آیید»

«این که خفته‌ست در این خاک منم»

از مدیرانِ قدیمِ وطنم!

یاد آن دورۀ بشکوه، به‌خیر!

 یاد آن لذّت انبوه، به‌خیر!

جان‌نثاران همگی دورم جمع

جمله پروانه و من همچون شمع

پاچه‌ام تا که کمی می‌خارید

پاچه‌خار از همه سو می‌بارید!

چونکه از زحمت امضا کردن

خسته می‌گشت مرا گاهی تن -

بود کاناپه و  بالش، حاضر!

شانه‌مالان(!) پی مالش، حاضر!

لیک طرحی دگر آورد  فلک

بخت ‌بد پای مرا کرد فلک

چون ورق نیز چو  بختم برگشت

داخل حجله عروسم نر گشت!

از مدیریت خود عزل شدم

مایۀ لودگی و هزل شدم

پاچه‌خاران همه دلسخت شدند

پاچه‌گیرِ منِ بدبخت شدند!

تو نپندار بسی  غم خوردم

صبح معزول شدم،شب مُردم!

پند گیرید از این قصّۀ من

گر توانید، نمیرید اصلاً!

حالیا غمزده توی گورم

سوژۀ طنز «سلیمان‌پور»م!

شده جانی که ندارم بر لب

پاچه‌خارم شده مور و عقرب

لیکن آن وسوسه و شور و شرم

به‌خدا هیچ نرفته ز سرم

گر چه این دخمه شده ماوایم

باز هم در طلب دنیایم

هر کجا پُستِ خوش و میزِ نکوست

مرده و زندۀ من طالب اوست!


بوالفضول الشعرا را در آدرس زیر بخوانید:
http://bolfozool.blogfa.com/

یادمان باشد ...




یادمان باشد 


قبل از هر کاری با انگشت به پیشانی مان بزنیم....


تا بعد با مشت بر فرقمان نکوبیم!



خرنامه

ﮔﻔﺗم :« ﭘدرت »؟ ﮔﻔت ﻛﮫ :« ﻣن ﻧوﻛرﺷم »

ﮔﻔﺗم :«ﭘﺳرت »؟ﮔﻔت :« ﺧر ِھﻣﺳرﺷم »!

 

ﮔﻔﺗم ﻛﮫ :«زﻧت»؟ ﮔﻔت :«ازاوھﯾﭻ ﻣﮕو

ﻋﻣرﯾﺳت اﺳﯾر و ﻋﺎﺷق و ﭘﻧﭼرﺷم»!!

****** 

یک ﭼﻧد ﻟﮕد زدﯾم و ﻧﺎﻣرد ﺷدﯾم !

ﯾك ﭼﻧد ﺧرﻧﻔﮭم و ﺑﻲ درد ﺷدﯾم !

 

ﺧواﻧدﯾم ﻛﺗﺎب و ا ﻧدﻛﻲ ﻓﮭﻣﯾدﯾم

از ﺟﺎﻣﻌﮫ ي اﻻغ ھﺎ طرد ﺷدﯾم

*******

ﻣﻲ ﮔﻔت :« ﺧرم ﺑﺎﺧر دﯾﮕر رﻓﺗﮫ

از ﻏﯾﺑت او ﺣوﺻﻠﮫ ام ﺳر رﻓﺗﮫ

 

ﻓرق اﺳت ﻣﯾﺎ ن آن ﻛﮫ ﺑر روي ﺧر اﺳت !

ﺑﺎ آن ﻛﮫ اﻻغ ِ ﻣﺎده اش دررﻓﺗﮫ »!!


علی رضا رضائی 

سخن بزرگان

 ابن سینا:من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!


نارسیس:لشكر گوسفندان كه توسط یك شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشكر شیران را كه توسط یك گوسفند اداره می‌شود، شكست دهد.


جورج برنارد شاو:مدتها پیش آموختم كه نباید با خوك كشتی گرفت، خیلی كثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنكه خوك از این كار لذت می‌برد.


مونتسكیو:آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشكل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میكند.

-

انیشتین:دنیا جای خطرناكی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلكه به خاطركسانی كه شرارتها را می بینند و كاری درمورد آن انجام نمی دهند.


نلسون ماندلا:بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با كسی......


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن كلماتی را داریم كه برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....


آلبرت انیشتین:مرد به این امید با زن ازدواج میكند كه زن هیچگاه تغییر نكند ، زن به این امید با مرد ازدواج میكند كه روزی مرد تغییر كند و همواره هر دو ناامید میشوند.


چارلز استیون هامبی:خود فریبی به این صورت بیان شده است كه انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن كنید، در حالی كه شكم‌تان را تو داده‌اید.


الیزابت استون:بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید كه قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.


جی.‌ام. بری:می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بكوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.


الكس تان:شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند كه گاهی با اشك‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.


انتوان چخوف:دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشكار می كند.

دکتر پاپلی یزدی 

جهان سوم جایی است كه هر كسی بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر كسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.

ویل دورانت:هر شكلی از حكومت محكوم به نابودی با افراط در همان اصولی است كه بر آن بنا نهاده شده است، می باشد.

ارد بزرگ:هیچگاه امید كسی را ناامید نكن ،
شاید امید تنها دارایی او باشد .


افلاطون:من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم.
اما راهی را می شناسم كه به ناكامی منجر می شود،
گرایش به خشنود ساختن همگان

محرم 1392

[تصویر:  6jjkdfts6any3gnt62eb.jpg]

عزاداری های خیابانی ماه محرم معمولا عزاداری هایی مردانه است و زنان بیشتر در آن تماشی چی بوده و یا در متن مراسم نیستند. در این تصویر زنی دیده می شود که در مردانه ترین شیوه عزاداری های مرسوم در ماه محرم، زنجیرزنی، حاضر است.

به گزارش قانون آنلاین، این تصویر در صفحه فیس‌بوک یکی از سایت‌های فعال در حوزه زنان منتشر شده است.

هنر

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.

نجات معجزه آسای ماهیگیر از شکم کوسه

به نقل از اسو شیتد پرس، قایق کوچک ماهیگیر ۴۵ ساله به همراه دو ماهیگیر جوان دیگر که برای فراگیری فنون ماهیگیری همراه وی در سواحل خلیج بزرگ استرالیا بودند در محاصره یک کوسه بزرگ سفید قرار گرفت.
تلاش هر سه نفر  در قایق ماهیگیری برای دور کردن کوسه و نجات خود بی فایده بود تا جائیکه مرد ماهیگیر ۴۵ ساله که نامش فاش نشده با یک چاقو تلاش خود را برای ضربه زدن و ترساندن کوسه به کار می برد که ناگهان با ضربه کوسه به بدنه قایق وی داخل آب می افتد.
کوسه وی را با پرتاب کردن به هوا بلعید. از آنجائیکه وی با بستن طنابی به دور خود در پی ضربه زدن به کوسه بود توانست خود را از مرگ حتمی نجات دهد.
تلاش وی داخل بدن کوسه از آنجایی آغاز شد که با چاقویی که در دست داشت دست خود توانست از داخل آبشش کوسه بیرون آورد، پس دو ماهیگیر جوان با کشیدن طناب و جمع کردن آن توسط چرخ توانستند کوسه را از آب خارج کنند.

نجات معجزه آسای ماهیگیر از شکم کوسه سفید + عکس

ماهیگیر خوش شانس طوری در دهان کوسه قرار گرفته بود که راه تنفسی اش را بسته بود وبا شکافتن آبشش های آن مرگ کوسه را  رقم زد.
از آنجاییکه مرد ماهیگیر ۴۵ ساله هنگام آموزش ماهیگیری تمام صحنه های ۴ ساعته آموزش را به طور معمول توسط دوربین ضبط می کرد و توانست مستند نجاتی ۲ ساعته را ضبط کنند و آن را با هزینه بالا به یک شرکت فیلم سازی متعلق به هالیوود فروخت.

اولین کسی که روزه گرفت چه کسی بود؟

اولین کسی که روزه گرفت چه کسی بود؟
بر اساس برخی از روایات، اولین فردی که روزه گرفت، خود حضرت آدم(ع) بود. روایت در این باره چنین می‌گوید: «إِنَّ آدَمَ ع لَمَّا أَکَلَ مِنَ الشَّجَرَةِ بَقِیَ 
فِی بَطْنِهِ ثَلَاثِینَ یَوْماً فَفَرَضَ اللَّهُ عَلَى ذُرِّیَّتِهِ ثَلَاثِینَ یَوْماً الْجُوعَ وَ الْعَطَشَ وَ الَّذِی یَأْکُلُونَهُ بِاللَّیْلِ تَفَضُّلٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِمْ وَ کَذَلِکَ کَانَ عَلَى آدَمَ (ع)…»؛[۱] هنگامی که حضرت آدم(ع) از میوه درخت ممنوعه خورد، آن میوه سی روز در شکمش باقی ماند. پس از آن بود که خداوند بر حضرت آدم و نسل او سی روز‏ گرسنگی و تشنگی را واجب نمود. و اگر در شب چیزی می‌خورند تفضلی است از جانب پروردگار.
این روایت تصریح دارد به این‌که اولین فردی که در تاریخ بشر روزه گرفت، خود حضرت آدم(ع) بود و تاریخ وجوب روزه بازگشت به خلقت آدم می‌کند. اما طبق برخی از روایات، اولین شخصی که از پیروان پیامبر(ص) و از مسلمانان روزه گرفت، امام علی(ع) بود: «…قَالَ أَبُو سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ کُنْتُ مَعَ النَّبِیِّ (ص) بِمَکَّةَ إِذْ وَرَدَ عَلَیْهِ أَعْرَابِیٌّ طَوِیلُ الْقَامَةِ عَظِیمُ الْهَامَةِ مُحْتَزِمٌ بِکِسَاءٍ وَ مُلْتَحِفٌ بِعَبَاءٍ قُطْوَانِیٍّ قَدْ تَنَکَّبَ قَوْساً لَهُ وَ کِنَانَةً فَقَالَ لِلنَّبِیِّ (ص) یَا مُحَمَّدُ أَیْنَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ مِنْ قَلْبِکَ فَبَکَى رَسُولُ اللَّهِ (ص) بُکَاءً شَدِیداً حَتَّى ابْتَلَّتْ وَجْنَتَاهُ مِنْ دُمُوعِهِ وَ أَلْصَقَ خَدَّهُ بِالْأَرْضِ ثُمَّ وَثَبَ کَالْمُنْفَلِتِ مِنْ عِقَالِهِ وَ أَخَذَ بِقَائِمَةِ الْمِنْبَرِ ثُمَّ قَالَ یَا أَعْرَابِیٌّ وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ وَ سَطَحَ الْأَرْضَ عَلَى وَجْهِ الْمَاءِ لَقَدْ سَأَلْتَنِی عَنْ سَیِّدِ کُلِّ أَبْیَضَ وَ أَسْوَد وَ أَوَّلُ مَنْ صَامَ وَ زَکَى وَ تَصَدَّقَ وَ صَلَّى الْقِبْلَتَیْنِ وَ بَایَعَ الْبَیْعَتَیْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَیْنِ وَ حَمَلَ الرَّایَتَیْنِ وَ فَتَحَ بَدْراً وَ حُنَیْنَ ثُمَّ لَمْ یَعْصِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَیْنٍ قَالَ فَغَابَ الْأَعْرَابِیُّ مِنْ بَیْنِ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِأَبِی سَعِیدٍ یَا أَخَا جُهَیْنَةَ هَلْ عَرَفْتَ مَنْ کَانَ یُخَاطِبُنِی فِی ابْنِ عَمِّی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِب…»؛
ابو سعید خدری می‌گوید: با رسول خدا در مکه بودم که مردی اعرابی بلند قامت… وارد شد، گفت ای محمد …. پیامبر(ص) گریه‌ای شدیدی کرد به گونه‌ای که اشک بر صورت حضرت جاری شد…. بعد فرمود ای اعرابی…. اولین کسی که روزه گرفت، زکات داد، صدقه داد، به سوی دو قبله نماز خواند، دوبار بیعت نمود، دوبار مهاجرت کرد…. پسرعمویم علی بن ابیطالب(ع) بود.

حق با شماست ؟

مردی احساس کرد که گوش همسرش سنگین شده است و شنوائی اش کم شده است به نظرش رسید که همسرش باید سمعک استفاده کند ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد به این خاطر نزد پزشک خانوداکی اشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت

دکتر گفت برای اینکه بتوانی دقیق تر به من بگوئی که میزان نا شنوائی همسرت چقدر است آزمایش ساده ای وجود دارد . این کار را ا نجام بده و جواب را به من بگو . ابتدا در فاصله 4متری بایست و با صدای معولی مطلبی را بگو . اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن . بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد .

آن شب همسر مرد در آشپژ خانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرائی نشسته بود مرد به خودش گفت : الان فاصله ما حدود 4 متر است بهتر است امتحان کنم . سپس با صدای  معمولی از همسرش پرسید : عزیزم شام چی داریم ؟ و جوابی نشنید . بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپژخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید . باز هم جلوتر رفت و به درب آشپژخانه رسید . سوالش را تکرا کرد و باز هم جوابی نشنید .

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت : عزیزم شان چی داریم ؟

 همسرش برگشت و گفت : مگه نمی شنوی  برای چهارمین بار می گم خوراک مرغ .

به همین سادگی است این فقط یک مثال بود . گاهی درست در شرایطی که فکر می کنیم تمام حق با ماست و عیب از طرف مقابل معلوم می شود که درست بر عکس، این خود ما هستیم که مشکل داریم.

بهتر است همیشه این را در نظر بگیریم که :

شاید من اشتباه میکنم

شاید من خوب متوجه نشدم

شاید نظر من نادرسته 

هوا بس ناجوانمردانه گرم است!



کولر برای زن در غیاب شوهر حرام است

پایگاه خبری العالم: یکی از علمای سلفی وهابی عربستان با صدور فتوایی، روشن کردن کولر در غیاب شوهر را برای زن حرام کرد.


علمای وهابی در چند سال اخیر، علاوه بر فتوای تحریم گروه های مختلف و مذاهب مخالفشان، اقدام به صدور فتواهای مضحکی کرده اند، که با هیچ منطقی قابل تفسیر نیست.

در آخرین نمونه از این گونه فتواها، یکی از سلفی های وهابی که بر روی صفحه تویتر، خود را ” علامه ابوالبراء ” می خواند، با صدور فتوایی اعلام کرد: روشن کردن کولر برای زن، در غیاب شوهر حرام است.


این علامه سعودی در توجیه این فتوا تاکید کرد: اقدام زن در روشن کردن کولر در غیاب شوهر، مساله ای بسیار خطرناک است و می تواند به رواج فحشا در جامعه بیانجامد.

وی افزود: وقتی زنی در غیاب شوهر خود کولر خانه را روشن کند، ممکن است همسایه متوجه شود که زن در منزل است و مرتکب گناااااااااااه شوند!!!!!!!!!!!!!!!!!!



نجوای زنان عربستان:

ای کولر آبی

تو بی همسرم

حرامی

حرام اندر حرام!!!!!!!!!!!!!!

اشک

6718.jpg

روز زن مبارک!


تولد بزرگ بانوی بهشت 

و روز زن را 

به تمامی زنان شایسته

مخصوصا خدمت مادر عزیزم و همسر مهربانم تبریک عرض میکنم!

سال نو بر همگی مبارک!

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

ای مهربانتر از برگ، در بوسه‌های باران!

بیداری ستاره، در چشم جویباران!

 

آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت، صبح ستاره‌باران

 

بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم

 فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

 

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز

کاینگونه فرصت از کف، دادند بی‌شماران.

 

گفتی: « به روزگاران مهری نشسته...» گفتم:

بیرون نمی‌توان کرد « حتی » به روزگاران

 

بیگانگی زحد رفت، ای آشنا مپرهیز

  زین عاشق پشیمان، سر خیل شرمساران

 

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

 

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران

 

shajarian


تصنیف را در اینجا بشنوید!

اینجا کجاست؟



خیلی از شما سالهاست از خیابان شهدا عبور می کنید. شاید بارها به این ساختمان نیمه کاره نگاه کرده اید و در ذهن سوالهای مختلفی را طرح کرده اید.

جواب چراهای زیادی را می خواهید بدانید.

بنده تا یادم می آید این ساختمان در اوایل دهه ی شصت ساخته شد و گمان نکنم از آن به بعد دیگر حتی یک روز استاد کار بنا در آن کار کرده باشد.

سه طبقه ساختمان در بهترین نقطه شهر از نظر اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی بلا استفاده مانده است.

مجاورت با زیارت امامزاده هادی (ع) موقعیت فوق العاده ای است.

روزانه صد ها نفر به زیارت می روند و برمیگردند و مجالس فرهنگی و سیاسی و اجتماعی مختلف شهر در این امام زاده (ع) برپا می شود.

خلاصه خیابان شهدا یکی از خیابان های پررفت و آمد شهر است.

سالهاست در زیر زمین  این ساختمان، جامعه بیت الزهراء (س) مستقر است. فعالیت این نهاد فقط در حد خواندن قران و زیارت عاشورا و جلسات مذهبی است که مشتریان محدود و مشخصی دارد.

مرکز فرهنگی که هر زمان مخصوصا در شرایط کنونی که مشکلات فرهنگی در جامعه بیداد می کند می تواند در جوانان و نوجوانان شهر تأثیر فوق العاده ای داشته باشد، فعالیتش منحصر به خواندن زیارت عاشورا شده است.

بی برنامگی و سوء مدیریت و داشتن برنامه های یکنواخت، اعضا را دچار کسالت و روزمره گی کرده است.

مشکلات اخلاقی و ناسازگاری هایی که دامنگیر جوانان امروز جامعه ی ما شده است می تواند از طریق این مرکز، نمیگویم صد در صد ولی تا حد زیادی رفع و رجوع شود یا حداقل در کم کردن آن نقش مهمی داشته باشد.

دلیل بنده این است که این مرکز چون با خانم ها در ارتباط است می توا ند با ایجاد یک برنامه دقیق و مرتب در مناسبت های مختلف از صاحب نظران و متخصصان مربوطه دعوت نموده و جلسات گفتگوی آزاد برگزار نماید. ازمشاوران خبره خانواده که الحمدلله در شهر خودمان هم کم نداریم استفاده نماید. 

البته میدانم که گفتن این مطالب مشت بر سندان کوفتن است ولی بنده وظیفه ی خود می دانم این بحث را همچون 15 سال پیش که گفتم و شدیدا با آن مخالفت شد مطرح نمائم.

 اگر گوش شنوایی وجود داشت که بهتر وگرنه  

من آنچه شرط بلاغ است با  تو می گویم

تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال 

عاشقان عیدتان مبارک باد!

 

نگین ختم رسل دل مرا بود سویت
دو  مانعند  برای  زیارت   کویت


یکی است فقر و دگر نوبت سفر باشد
اگر چه زنده ز دورم ز نوشدارویت


در آسمان نبوت  ستاره  ای  هستی
که خیره مانده دو چشمان من به سو سویت


جهان ز نور ولایت همیشه نورانی است
که غرق کرده جهان را ز نور هم سویت


گرفته ایم به هر گوشه جشن میلادت
خدا کند که  تاسی  کنیم  از  خویت


خوشا کسی که مسلمانیش چنان باشد
که بعد مرگ نهد سر به روی زانویت


(رها) چو حسرت روی ترا به دل دارد
رود به کوی رضا تا که حس کند بویت


علی میرزائی- مشهد مقدس-9/11/1391

عید امامت حضرت مهدی (عج) مبارک!

 

العجل مولا مولا العجل مولا مولا العجل مولا مولا

جان عالم بر لب آمد ای خدا مهدی نیامد

چشم عالم پر زخون شد ای خدا مهدی نیامد

هر چه گفتم یا ابن طاها یا ابن یاسین یا ابن احمد

العجل یاابن علی المرتضی مهدی نیامد

العجل مولا مولا العجل مولا مولا  العجل مولا مولا

هر چه گفتم یا مغیث الشیعه نشنیدم جوابی

هر چه گفتم یا معز الاولیا مهدی نیامد

دین ما ایمان ما امید ما هستی عالم

صاحب ما و ولی عصر ما مهدی نیامد

العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا


یا ضامن آهو بگیر دستم را!

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال شهادت امام رضا علیه السلام | www.vefagh.co.ir


چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

قیصر امین پور

2/ عباس شیــــــــــــر...!


a788_PIC_3760.jpg

اینجا مزرعه ی حسن آباد بیدگل است.

آنچه می خوانید  شاید به نظر، عوامانه و ساده باشد.

ولی برای من که  سالهای کودکی را در مجاورت این مکان و بر خورد با آدمهایی گذرانده ام که در این مکان هر روز جمع می شدند و لحظاتی را در صفا و صمیمیت با هم سپری می کردند بسیار شیرین است.

مسجد مزرعه حسن آباد بود وعباس شیرش.

عباس شیر واقعا شیر بود هر کس این لقب رابه او داده بود سنجیده گفته بود.

او از طایفه ی عیاری های محله مختص آباد بود. چند سال پیش به رحمت خدا رفت که خدایش بیامرزد!

آنچه به یاد دارم بر میگردد به سالهای 55 و 56 .

زمانی که این مزرعه در حال دگرگونی کلی بود. آمدن آب چاه به جای آب قنات .

عباس شیر، دشت بان مزرعه بود. پیرمردی سال خورده  ولی در راه رفتن مثل کبک.  کسی به گرد پایش نمی رسید . تمام دشت را کنترل می کرد.

از آمد و شدها گرفته تا نوع محصول کشاورزان دشت

و اینکه فلان کشاورز، امسال چه برداشت خواهد کرد.

تقریبا ورود هر فرد غیرکشاورز به مزرعه در کنترل او بود .

زندگی او از همین راه میگذشت در سال از جیره و مواجبی نیز برخوردار بود.

در طول سال کشاورزان، تره بار و و سردرختی و آذوقه ی حـَـشــَـم او را تامین می کردند.

p693_PIC_3766.jpg

در فصل تاستان علاوه بر کار معمولی وظیفه سقائی کشاورزان را بر عهده داشت.

در کنار مسجد  مزرعه محلی بود سر پوشیده که دو طرف آن از سمت شمال و جنوب باز بود و و مقداری هم گود.

این مکان در تابستان محل قرار دادن کوزه های آب سرد بود.

نزدیک به چهل تا کوزه از کوچک تا بزرگ داشت.

این کوزه ها در آخر شب هنگامی که آب دست نخورده بود پر می شد و تا صبحگاه چون در مسیر جریان هوا قرار داشت خنک می شد.

عباس شیر چاشت که می شد کوزه به کول از اول دشت شروع میکرد تا آخر دشت به همه کشاورزان سر می زد  وآبی بر آتش عطش کشاورزان می ریخت.

هنگام شب کشاورزی که نوبت آب یاری اوبود وظیفه تأمین  شام عباس شیر را نیز عهده دارمی شد.  آبیار شب شام را با او می خورد و در اتاقی که مجاور مسجد بود در سرمای زمستان پناه می گرفت.

پدرم که عمریست کشاورز حسن آباد است از گذشته ها و شیرین کاری های عباس شیر تعریف می کند.

میگوید یک شب زمستانی که نوبت آبیاری من و شوهر خواهرم (مرحوم علی رجبیان) بود،  شا م کله پاچه درست کرده بودیم.

ما مشغول آب یاری بودیم و منتظر بودیم تا فرصتی به دست آورده و برویم شام بخوریم.

عباس شیر وسایل سفره را آماده کرده بود و صدایمان زد که بیایید.

وقتی ظرف غذا را آورد و کله پاچه را در کاسه تقسیم کرد دیدیم که کله پاچه، زبان ندارد.

گفتیم: عباس! زبان این کله کجاست؟

او نیز با جدیت تمام به زبان دهی گفت: (ای کــَــل گــُـنگَ بده ) یعنی این حیوان گنگ بوده و زبان نداشته است.

عباس شیر قبلا زبان را خورده بود.

دلم تنگه غروب کربلاست

این الطالب بدم المقتول بکربلاء

التماس دعا برای ظهور!

1 / چند نفر این مرد را به خاطر دارد؟

برای دانش آموزان دهه 60 که در مدارس راهنمایی شهید خدمتی و دبیرستان های 

عبداللهی و سمیه درس خوانده اند شاید این مطلب تداعی خاطرات آن ایام باشد.

در سال 60، ما به خاطر کوچک و قدیمی بودن خانه و هزار و یک دلیل دیگر، از 

محله ی قدیمی خود (دربریگ) که سال ها در آن زندگی کرده بودیم به محله قاسم آباد 

مهاجرت کردیم!

آن زمان قاسم آباد، بافت جدید شهر به حساب می آمد و شامل خانواده هایی از محلات 

مختلف بیدگل بود.

در دهه 60، آران و بیدگل مدارس محدودی داشت و این مدارس بیشتر در خیابان معلم 

وجود داشت.

من و برادرم برای تحصیل باید به مدرسه ی راهنمایی شهید علی خدمتی که اکنون مرکز

تحقیقات نظام وفاست می رفتیم.

اول راهنمایی را سال 62 در این مدرسه گذراندم.

مدرسه ها در آن زمان دو نوبته بود. 4 ساعت صبح و دو ساعت بعد از ظهر!

بچه ها برای استراحت و ناهار فاصله ی بین صبح و بعد از ظهر را به خانه می رفتند.

من باید این مسیر طولانی تا بلوار امام را روزی 4 بار با پای پیاده طی می کردم.

مدرسه  های آن زمان بوفه یا چیزی شبیه فروشگاه مواد غذایی نداشت. یکی از اهالی

محله ی دروازه که اسمش غلام بود به مدرسه های مختلف سر می زد و مواد خوراکی 

مورد نیاز بچه ها را می فروخت.

این آقاغلام از هردو چشم نابینا بود. چهارچرخه ی دستی داشت که آن را با پارچه ی

برزنت مسقف کرده بود و در آن همه نوع خوارکی از کیک و کلوچه و نوشابه گرفته 

تا لواشک و خوردنی هایی که در آن زمان رایج بود به چشم می خورد.

زنگ تفریح اول بازار نان بربریش داغ بود.

نصف نان بربری با مقداری پنیررا میداد 1 تومان که بچه ها برای آن سرودست 

میشکستند.

زنگ های تفریح دوم بیشتر به تنقلات و کیک و کلوچه می گذشت.

چون چند مدرسه دخترانه و پسرانه در کنار هم و زنگ های شروع و پایان کلاس ها 

– برای رعایت موازین شرعی! – متفاوت بود باعث میشد که فروشندگی غلام آسانتر 

شود و مثل تجار بین المللی مرتب به این مدرسه به آن مدرسه برود!

این آقاغلام ما حس لامسه ی قوی داشت. با لمس سکه یا اسکناس مبلغ آن را بدون هیچ 

اشتباهی متوجه میشد.

حتی یادم هست بچه ها برای اینکه او را امتحان کنند و قدرت تشخیص او را بسنجند

 یک حلبی یا ورق آهنی را به شکل سکه درمی آوردند و به جای پول به او میدادند 

ولی غلام سریعا میگفت: این پول نیست آهن است.

هوش و حافظه ی او مثال زدنی بود.

سالها گذشت و دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه چند سال پیش او را در خیابان

17 شهریور دیدم که دستش در دستان دو پسر بچه بود. 

یکی از دوستان گفت این دوقلوها بچه های او هستند.

حالا دیگر باید جوانانی برومند شده باشند.

یاد و خاطره ی او که برای بچه هایی مثل ما، الگوی تلاش و امید و آینده بود هیچ وقت

از ذهن من و هزاران دانش آموزی که در این مدارس درس خواندند فراموش نمی شود!

برای او هر جا که هست سلامتی و عافیت آرزو میکنم!

یک ثانیه بیا با من...!

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


به این میگن عکاس!

فرهنگ لغت حیف نون

لغت معنی حیف نون

 

 

Long time no see :دارم لونگ میپیچم نگاه نکن

His friends:دوستان هیز

Categorize:نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ میشود

Acrobat reader:ژیمناستی که موقع اجرا خراب می کند

Quintuplet: این تاپاله کجاست؟

Good Luck: چه لاکِ قشنگی‌ زدی

Subsystem: صاحب دستگاه

Godzilla: خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا

Jesus: در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند

Accessible: عکس سیبیل

Longtime: در حمام ، زمان پیچیدن لونگ را گویند

Comfortable: بفرمایید سر میز

Good one: وانِ بزرگ و جادار

Sweetzerland: سرزمینی که مردمانش زیاد زر می‌‌زنند اما به دل‌ می‌‌نشیند

Communication Board: کامیونی چه زمانی‌ شن را برد ؟

Avocado: کادو از طرف خانم آوا

What the hell: !چه دانهٔ خوشبویی

Cambridge: شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است

Liverpool: استخری که در آن گروهی جیگر در حال شنا هستند

coca: به آبادانی یعنی دادشم کو

The man who owns a locker: مرتیکه لاکردار

Insecure = این سه نابینان

Free fall: فال مجانی

Easy Love: لواسان

San Jose: به ترکی‌ ، شما خوزه هستید

San Antonio: به ترکی‌ ، شما آنتونیو هستید

Bertolucci: چپ چشمی که بربر نگاهت می‌کند

Burkina Faso: برو کنار وایسا

Parkinson: پسر سرایدار را گویند که در اتاقکی در پارکینگ زندگی‌ می‌کند

Velocity: شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند

Ex-Boyfriend: ماضیار

Black light: سیانور

Refer: فرکردن مجدد مو

Very well: رها و آزادو افسارسرخود و بی تکلیف و سرگشته و بی جا و مکان

Tequila shot: پیک شادی

Shutter Island: شعبه‌ کبابی شاطر عباس در کیش

Avatar: تلفیقی است از آواز ،ساز ایرانی‌ و تصاویر سه بعدی که در پس زمینه پخش می‌‌شوند

Moses: در اصفهان به موز گویند

Macromedia: رسانه های عوام فریب

Guns N’ Roses: غنچه گان

Good Luck on your exams: به هنگام امتحانات لاکِ قشنگی زده بودی

Legendary: ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری

New York: نوشهر را گویند

Avocado: کادو از طرف خانم آوا

What the hell: چه دانهٔ خوشبویی

اهدای بخاری نفتی به وزیر آموزش و پرورش!

تعدادی از اعضای جنبش عدالت خواه دانشجویی در اعتراض به آتش سوزی کلاس

 درسی  در روستای شین‌آباد، با در دست داشتن بخاری نفتی مقابل ساختمان وزارت

 آموزش  و پرورش حاضر شدند.

به گزارش ایسنا، این مراسم نمادین که به گفته برگزار کنندگان با هدف هدیه دادن 

بخاری نفتی به وزیر آموزش و پرورش به علامت اعتراض به فوت یک دانش‌آموز

و مجروحیت چندی دانش‌آموز دیگر در اثر آتش سوزی در مدرسه 

با بخاری نفتی برگزار شد، 

با برخورد نیروهای حراست آموزش و پرورش و کارکنان این وزارت‌خانه مواجه شد 

و به گفته دانشجویان بخاری مذکور توسط این نیروها ضبط شد.


[تصویر: 92660749314290563344.jpg]

تحویل گرفتن بخاری جهت کادو به جناب وزیر!

لقمان و پسرش

لقمان حکیم پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،

آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.

روز چهارم، هیچ نگفت.

شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته‏ ها بخواند.

پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ ام تا بخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،

آنان که کم گفته ‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى!

جبران خلیل جبران